گنجور

 
جامی
 

شب نهان آن مستم از بالای سر بگذشت حیف

بعد عمری کامد از من بی خبر بگذشت حیف

گرچه دیری بودم اندر هجر او گریان و خوار

بر من از برق درخشان زودتر بگذشت حیف

سینه را کردم سپر تا نگذرد تیرش ز من

بر سپر آمد خوش اما از سپر بگذشت حیف

عشرت شاهان ندارد لذت غمهای عشق

روزهای من به غمهای دگر بگذشت حیف

دست و پا در بحر بهر آشنایی می زدم

زو نشان نایافته آبم ز سر بگذشت حیف

زیستم شب بر امید بوی او وقت سحر

بوی او نایافته وقت سحر بگذشت حیف

جامی سرگشته رو در کعبه مقصود داشت

ره به سر نابرده ایام سفر بگذشت حیف