گنجور

شمارهٔ ۱۸۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

چون نهفتی آن دو رخ بگشا لب خندان خویش

جلوه ده بر بیدلان یک غنچه از بستان خویش

کس رطب بی خسته کم دیده ست لب از من مدوز

تا که سازم آن رطب را خسته از دندان خویش

مردم از پیراهنت دیدن چه حاجت زخم تیغ

چون به قصد قتل من بالا زنی دامان خویش

هر رگم را شد به پیکان تو پیوندی جدا

کن ترحم وز تن زارم مکش پیکان خویش

من ز تو محروم و افغان من آید سوی تو

کاش بتوانم که آیم همره افغان خویش

تا نبیند چشم در نظاره ات هر بوالهوس

از سیاست ریز خونم بر سر میدان خویش

بهر جدول زر دهد خورشید گردون لاجورد

چون کند جامی سواد از بهر تو دیوان خویش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان