گنجور

شمارهٔ ۱۷۷

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

در لطف بود گل ز تو افزون نه و هرگز

یا سرو چو بالای تو موزون نه و هرگز

گردد خجل از روی تو خورشید فلک روز

شب با تو برآید مه گردون نه و هرگز

سر در خم زلف تو بود خلق جهان را

باشد کس ازین سلسله بیرون نه و هرگز

خونریز مرا کن به غم خویش حواله

تیغت سزد آلوده بدین خون نه و هرگز

فردا که فتد کار به میزان عدالت

چربد ز غم من غم مجنون نه و هرگز

دارم به دل از مار سر زلف تو زخمی

بهتر شود این زخم به افسون نه و هرگز

عهد تو و جامی ز ازل تا ابد آمد

هرگز شود این عهد دگرگون نه و هرگز



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان