گنجور

 
جامی
 

ای به نظاره کرده رو موکب ماه من نگر

خیل بتان سپاه او حشمت شاه من نگر

پی سپرم به راه او باور اگر نمی کنی

جسته ز نعل تو سنش شعله آه من نگر

هست کلاه بندگیش افسر سربلندیم

چون مه نوسپهرسا ترک کلاه من نگر

باغ تر است و تازه او خشک گیاه او منم

رفته به صرصر غمش خشک گیاه من نگر

دانه اشک شد روان بر رخ زردم از مژه

حاصل تخم مهر او دانه و کاه من نگر

باد گشاد برقعش زلف گرفت جای او

مانع دولت آمده بخت سیاه من نگر

پای بر آستانه زد کفش به سر چو جامیم

بر سر تخت سلطنت افسر جاه من نگر