گنجور

 
جامی
 

ز ایام خرمی نفس دیگرم نماند

جز فقر و نیستی هوس دیگرم نماند

سبحه به کف شمار بدیهای خود کنم

بیرون ز سبحه دسترس دیگرم نماند

جز وایه های طبع که آسودگیم برد

در خواب زحمت مگس دیگرم نماند

برباد رفت هستی خود رسته نفس من

در راه فقر خار و خس دیگرم نماند

کوتاه کردم از همه کس دست التماس

جز سر فقر ملتمس دیگرم نماند

آن طایرم که مانع طوف ریاض قدس

جز چارچوب تن قفس دیگرم نماند

من جامیم به ناکسی خویش مبتلا

پروای ناکسی کس دیگرم نماند