گنجور

 
جامی
 

چون قدح کز شراب پر گردد

چشمم از خون ناب پر گردد

ماه نو ساغر، آفتاب می است

ماه نو ز آفتاب پر گردد

بس که سوزد دلم جهان چه عجب

گر ز دود کباب پر گردد

تشنه عشق را چه سود کند

بحر و بر گر ز آب پر گردد

نکند کار نیم قطره آب

گر جهان از سراب پر گردد

عالم از تاب خور ز برقع تو

به یکی رشته تاب پر گردد

حال خود گر رقم زند جامی

پشت و روی کتاب پر گردد