گنجور

 
جامی
 

مدت رفتن آن مه به سفر دیر کشید

مهلت قاصد و تأخیر خبر دیر کشید

به غباری که به هر سو رود از موکب او

آرزومندی اصحاب نظر دیر کشید

ابر جود است و کرم لیک پی یک قطره

بخل ورزیش بدین تشنه جگر دیر کشید

این همه ناله مرغان به چمن زان سبب است

که نقاب از رخ گل باد سحر دیر کشید

کشتنی گشته ام از جرم بقا بی رخ او

وه که دست اجلم تیغ به سر دیر کشید

شب که آمد به سرخ خیل خیالش خجلم

که به پایش مژه ام در و گهر دیر کشید

نیست جز عشق بتان هیچ هنر جامی را

خصمی چرخ به ارباب هنر دیر کشید