گنجور

 
جامی
 

عاشقان از خطت چو یاد کنند

از سویدای دل مداد کنند

نامه شوق او به کلک مژه

بر بیاض بصر سواد کنند

مرده را جان مده ز لب که مباد

از بشر بیشت اعتقاد کنند

جان و دل بی تو روی در عدم اند

روی بنما که خیر باد کنند

سایلان سرشک گر مروم

جز به کویت کی ایستاد کنند

عهد تو سست و وعده ات نه درست

بر تو مردم چه اعتماد کنند

هرگز اهل نظر نبینندت

که نه آغاز «ان یکاد» کنند

چون رسی خوی کنان به باغ سزد

که به گل همدمانت باد کنند

جامیان سرشدی به علم نظر

شاید ار نامت اوستاد کنند