گنجور

شمارهٔ ۱۳۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

حیفم آید ز خدنگ تو که بر خاک افتد

چشم دارد که بر این سینه صد چاک افتد

دوز چاک دلم از تیرگه صیاد مباد

که تو را زآتش آن شعله به فتراک افتد

تیرت آمد به هدف من ز هدف مدور هننز

غصه به حصه عاشق که نه چالاک افتد

مثل تو زیر فلک چون طلبم چون دانم

کین صدف را نه چو تو یک گهر پاک افتد

همچو می می خوریم خون و نمی داری باک

کس مبادا که حریف چو تو بی باک افتد

بر سر سبزه و گل گشت چمن کن که مباد

سایه سرو قدت بر خس و خاشاک افتد

جامی از زهر جداییت فتاده به هلاک

وای جان وی اگر کار به تریاک افتد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify