گنجور

 
جامی

گر روی بی تو مرا داغ جگر تازه شود

چون بیایی به توام مهر دگر تازه شود

تازه شد خط و رخت از دم روشن نفسان

چون گل و سبزه که از باد سحر تازه شود

تا شنیدم که بود عشق هنر هر نفسی

در دلم داعیه کسب هنر تازه شود

سویم از خاک در خویش غباری بفرست

که ازان سرمه مرا نور بصر تازه شود

بس که از جور رقیبان درت در رنجم

هر دم از کوی توام عزم سفر تازه شود

دیده را شد ز غبار خط سبزت مژه تر

چون لب جوی که از سبزه تر تازه شود

جامی اینسان که کند شرح نظربازی خویش

زود ازو قاعده علم نظر تازه شود