گنجور

 
جامی
 

بر دل عاشق چو زخم از نشتر خاری رسد

زان گل راحت دمد چون از کف یاری رسد

چون به سیلی رانیم خواهم که دارم دیده پیش

لیک ترسم کز مژه بر دستت آزاری رسد

برکسم نبود حسد جز آنکه چون خواهد دلش

از جمال چون تو دلداری به دیداری رسسد

محنت صاحبدلان باشد غرض چون در جهان

نوبت خوبی همچون تو جفاکاری رسد

چون گرفت اکنون بر اقرارم به تو خاطر قرار

زان چه غم دارم که کس را بر من انکاری رسد

کوی تو بیمار جای شهر را ماند که چون

بگذرم بر وی ز هر سو ناله زاری رسد

جامی است آن با سگانت می کند عرض نیاز

گر به گوشت نیم شب آهسته گفتاری رسد