گنجور

شمارهٔ ۱۲۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

بر دل عاشق چو زخم از نشتر خاری رسد

زان گل راحت دمد چون از کف یاری رسد

چون به سیلی رانیم خواهم که دارم دیده پیش

لیک ترسم کز مژه بر دستت آزاری رسد

برکسم نبود حسد جز آنکه چون خواهد دلش

از جمال چون تو دلداری به دیداری رسسد

محنت صاحبدلان باشد غرض چون در جهان

نوبت خوبی همچون تو جفاکاری رسد

چون گرفت اکنون بر اقرارم به تو خاطر قرار

زان چه غم دارم که کس را بر من انکاری رسد

کوی تو بیمار جای شهر را ماند که چون

بگذرم بر وی ز هر سو ناله زاری رسد

جامی است آن با سگانت می کند عرض نیاز

گر به گوشت نیم شب آهسته گفتاری رسد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور