گنجور

شمارهٔ ۱۱۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات
 

هر شیشه می با تو چو در محفلم افتد

بینم لبت آن شیشه ز طاق دلم افتد

خواهم سر خود را به سر راه تو منزل

باشد که تو را راه به سرمنزلم افتد

چون تیغ به قتلم کشی آن دم دیت من

این بس که نگاهی به رخ قاتلم افتد

ای وقت صبا خوش که به یکدم بگشاید

گر در شکن زلف تو صد مشکلم افتد

حادی مفروز آتش من گو که مبادا

از سینه زند شعله و در محملم افتد

گردد علم رحمت جاوید پس از مرگ

گر سایه سرو تو بر آب و گلم افتد

من جامیم آن بحر معانی که گه موج

صد گوهر سیراب به هر ساحلم افتد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان