گنجور

 
جامی
 

دلم ز هجر رخت رو به کلبه غم کرد

پلاس کلبه غم را لباس ماتم کرد

ز تندباد حوادث چه غم چنین که مرا

نهال عشق تو در سینه بیخ محکم کرد

ملک زحسن تو در آب و خاک سری دید

که از مشاهده آن سجود آدم کرد

ببین لطافت حاجی که یاد تشنه لبی

که سوخت دور ز کعبه به آب زمزم کرد

مباد راحت مرهم نصیب بی دردی

که با جراحت تیغ تو یاد مرهم کرد

گرفت جم همه روی زمین به زیر نگین

چو وصف لعل تو نقش نگین خاتم کرد

جز آبیاری سروت نداشت جامی چشم

که از خیال رخت جوی دیده پر نم کرد