گنجور

 
جامی
 

منم اکنون به سر کوی وفا خاک شده

هر چه جز عشق تو ز آلایش آن پاک شده

مرهم ریش کسانی و ازین درد مرا

سینه مجروح و دل افگار و جگر چاک شده

تند مخرام و ببین هر طرفی شیفته ای

فتنه بر شیوه آن قامت چالاک شده

منکر عشق مشو خواجه که بدنامی عشق

همه زین هرزه روی چند هوسناک شده

شعله در خوشه پروین زده و خرمن ماه

شرری کز دل گرمم سوی افلاک شده

چشم مست تو که می داشت به مردم نظری

دور ما آمده خونخواره و بی باک شده

هم عنان با دگرانی تو و مسکین جامی

مانده از دور دلی بسته فتراک شده

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.