گنجور

 
جامی

منم چو صبح ز شوق تو جامه شق کرده

ز مهر عارض تو اشک چون شفق کرده

ز لطف خویش به هر جا گشاده گل ورقی

به خط سبز رخت نسخ آن ورق کرده

به صحن باغ گذر کانچه داشت غنچه گره

گل از برای نثار تو بر طبق کرده

نشسته بر رخ گل شبنم است یا ز نسیم

شنیده نکهت تو وز حیا عرق کرده

گل از چه خلعت خوبی به تازگی پوشید

به چشم خلق جمال تواش خلق کرده

ز هستیم رمقی مانده است کی باشد

هجوم عشق تو تاراج آن رمق کرده

حدیث عشق ز جامی شنو که شام و سحر

به کنج مدرسه تحقیق این سبق کرده

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

رخت که همچو گل از تاب می عرق کرده

هزار جامه جان را چو غنچه شق کرده

ز لطف تو ورقی خوانده عندلیب به باغ

نسیم دفتر گل را ورق ورق کرده

حق است بر تو مرا بوسه ای بود هرگز

[...]

صائب تبریزی

نه سرخ چهره خورشید را شفق کرده

که از خجالت روی تو خون عرق کرده

بگو به غمزه که شمشیر در نیام کند

که شرم کشور حسن ترا نسق کرده

کجا خورد غم دل کودکی که مصحف را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه