گنجور

شمارهٔ ۸۰۲

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

چون نیست بخت آنکه من یک دم شوم همراز تو

با دیگران می کن سخن تا بشنوم آواز تو

چشمت چو خصم جان شود لب را بگو خندان شود

تا ترک جان آسان شود بر عاشق جانباز تو

خواهم ز تو گویم غمی لیکن ندارم محرمی

کو بخت مقبل تا دمی سازد مرا همراز تو

نازی بکن ای غمزه زن گر چه رود جانم ز تن

جان من و صد همچو من بادا فدای ناز تو

تو طایر قدسی و کس بر تو ندارد دسترس

گسترده ما دام هوس کین سو فتد پرواز تو

صد دل شکار خود کند صد رخنه در جان افکند

از غمزه چون ناوک زند چشم شکارانداز تو

چون پرده بگشایی ز رو جامی فتد در گفت و گو

تو گلشن حسنی و او مرغ سخن پرداز تو



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور