گنجور

شمارهٔ ۶۶۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

بس که درد سر ز فریاد و فغان خود کشم

از دهان چون ناله می خواهم زبان خود کشم

جان برآمد لیکن از دل برنمی آید هنوز

کز دل و جان ناوک ابرو کمان خود کشم

میهمان شد ماه من دردا که جز جان تحفه ای

نیست در دستم که پیش میهمان خود کشم

تا درآمد از درم آن سرو هر دم دیده را

کحل بینایی ز خاک آستان خود کشم

می کشم از سینه بی پیکان خدنگش را چو نیست

قوت آنم که پیکان ز استخوان خود کشم

سر که بارش می کشم عمری به دوش از بهر چیست

گرنه روزی در ره سرو روان خود کشم

دفتر جامی ست این از نکته های عشق پر

می برم تا پیش شوخ نکته دان خود کشم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify