گنجور

شمارهٔ ۶۶۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

وقت آن شد که ره دیر مغان برگیرم

سبحه از کف بنهم رطل گران برگیرم

می رود عمر گرانمایه بکوشم یک چند

مایه دولت ازین گنج روان برگیرم

رسم هستی که حجاب است میان من و دوست

به مددگاری ساقی ز میان برگیرم

هر چه اطلاق توان کرد بر آن اسم وجود

دست ازان بازکشم خاطر ازان برگیرم

هیچ ناگفته به مهر تو شدم شهره شهر

آه اگر مهر خموشی ز زبان برگیرم

می خورم خون دل از جام غم آن روز مباد

که من این ساغر عشرت ز دهان برگیرم

جامی از جمله جهان دل ببرد شاهد عشق

گر نقابش به سرانگشت بیان برگیرم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان