گنجور

شمارهٔ ۶۳۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

چنین کافتاده دور از جان خویشم

چگونه زنده ام حیران خویشم

به وصلم گر نداری زنده این بس

که بینی کشته هجران خویشم

ندارد تاب مرهم سینه ریش

کرم کن زخمی از پیکان خویشم

ربودی دل ز من جان و خرد نیز

وز این پس در غم ایمان خویشم

ز سیلاب مژه شد خانه ام پست

خراب دیده گریان خویشم

سگم خوان و استخوانی ده کیم من

که خوانی میهمان بر خوان خویشم

بر آن در ناله کردم گفت جامی

مده دردسر از افغان خویشم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی