گنجور

 
جامی

هر چند تو شاه و ما گداییم

دامن مفشان که مبتلاییم

تا داغ غلامی تو داریم

هر جا که رویم پادشاییم

هر جا الم تو مرد دردیم

هر جا قدم تو خاک پاییم

دربسته به روی این و آنیم

بنشسته به گوشه بلاییم

گه نکته عشق می نویسیم

گه نغمه درد می سراییم

بودند نظارگی بسی لیک

آن کس که تو را شناخت ماییم

از طوق سگان مدار محروم

گر خلعت خاص را نشاییم

گر لطف کنی به آن دریغیم

ور جور کنی به آن سزاییم

بی ما گفتی که در چه کاری

کس بی تو مباد در دعاییم

جامی به جفا و جور خو گیر

دانی که نه در خور وفاییم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
شاه نعمت‌الله ولی

ما خود بینیم و خود نمائیم

در آینه خود به خود نمائیم

رندیم و مدام همدم جام

اما تو کجا و ما کجائیم

بحریم و حباب و موج و جوئیم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از شاه نعمت‌الله ولی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه