گنجور

 
جامی

چند فروزم چراغ از علم آه خویش

بزم مرا ده فروغ از رخ چون ماه خویش

بیرهی از حد گذشت تیغ سیاست بکش

درد سر عاشقان دور کن از راه خویش

هر که به میم دهانت چشم گشاید چو «هی »

میل کشم به دیده اش از «الف » آه خویش

شیخ سحرخیز یافت ذوق شراب صبوح

ساخت دعای قدح ورد سحرگاه خویش

ذکر قدت در چمن رفت به بانگ بلند

سرو خجالت کشید از قد کوتاه خویش

دل ز سجود درت مرتبه قرب یافت

بنده ز خدمت شود خاصگی شاه خویش

روی نکوی تو خواست جامی ازین پس مدار

دور ازین خاک در روی نکوخواه خویش

 
 
 
sunny dark_mode