گنجور

شمارهٔ ۴۹

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

منم ز جان شده بنده مه یگانه خود را

که ساخت جلوه گه ناز بنده خانه خود را

قدم به خانه ام آن سرو تا نهاده به هر دم

هزار بوسه زنم خاک آستانه خود را

نداد دست جز اینم که ریختم ز دو دیده

به پای او گهر اشک دانه دانه خود را

کبوتر حرم او به شاخ سدره و طوبی

نمی دهد خس و خاشاک آشیانه خود را

گرفت قصه دردم درازی از غم هجران

کجاست یار که کوته کنم فسانه خود را

بهانه سازم و سویش روم ولی چو بپرسد

چه کار آمده ای گم کنم بهانه خود را

چو پیش یار نگفتند شرح عشق تو جامی

رسان به عرض وی این شعر عاشقانه خود را



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن