گنجور

شمارهٔ ۲۴۷

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

تا ز آتش تب شمع رخت تاب گرفته ست

بس شعله کزان دردل احباب گرفته ست

بیمار تو شد دل ز لبت چاشنیی بخش

کش آرزوی شربت عناب گرفته ست

در دیده دگر خواب خیال است که بینم

زینسان که خیال تو ره خواب گرفته ست

هر سجده که در عمر خود آرد همه سهو است

آن کس که جز ابروی تو محراب گرفته ست

گو شمع به کنجی بنشین کز رخت امشب

کاشانه ما را همه مهتاب گرفته ست

هر جا ز لطافت سخنی رفت دهانت

بس نکته که بر غنچه سیراب گرفته ست

جامی که همه جام می ناب گرفتی

تا دیده رخت ترک می ناب گرفته ست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر