گنجور

شمارهٔ ۲۴۵

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

جان تن فرسوده را با غم هجران گذاشت

طاقت صحبت نداشت خانه به مهمان گذاشت

تیر تو آمد فرو سینه بسی تنگ بود

دل به عدم رو نهاد جان به پیکان گذاشت

کعبه روی را کشید جذبه خاک درت

راحله و زاد را زیر مغیلان گذاشت

گریه چراغم بکشت گرمی دل همچنان

آتش پیدا نشاند سوزش پنهان گذاشت

ترک دل آشوب من گر خرد و صبر پاک

برد به غارت چه باک شکر که ایمان گذاشت

طرف کله بر شکست رخش جفا تند راند

هر قدمی صد چو من واله و حیران گذاشت

جامی بیدل نیافت داد ز خوبان شهر

راه سفر برگرفت شهر بدیشان گذاشت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط