گنجور

شمارهٔ ۲۲۵

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

دلم از خم صفا جام مصفا زده است

همتم سنگ بر این طارم مینا زده است

نقد عرفان ز مقلد مطلب کان مسکین

دست در آرزوی نسیه فردا زده است

زر و سیمی که بر آن خواجه نظر دوخته است

مشت خاکی ست که در دیده بینا زده است

برفشان جیب که خار قدم تجرید است

نیم سوزن که سر از جیب مسیحا زده است

دوست را باش و بساط عمل خود طی کن

بس مصلی که رهش نقش مصلا زده است

بی غباری به حرم کعبه روی پی برده ست

کآب راه حرم از آبله پا زده است

گر چه تنگ است بسی خانه صورت جامی

کم کسی خیمه ازین خانه به صحرا زده است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify