گنجور

 
جامی

ترک گلچهره من خیمه به صحرا زده است

در دل لاله رخش آتش سودا زده است

شد چنان پایه آه من ازان ماه بلند

که سراپرده بر این طارم مینا زده است

بهر قتل که کمر بست ندانم که مرا

می کشد گوشه دامانش که بالا زده است

جانم آسود ز بوسیدن خاک قدمش

خرم آن کس که گهی بوسه بر آن پا زده است

هر غمی کز صنمی خسته دلی خورده فرو

همه سر از دل و جان من شیدا زده است

می دهد خاک رهش خاصیت آب حیات

بس که هر نوش لبی بوسه بر آن جا زده است

جامی افتاد ز پا زیر لگدکوب جفا

تا به فتراک بتی دست تمنا زده است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

دلم از خم صفا جام مصفا زده است

همتم سنگ بر این طارم مینا زده است

نقد عرفان ز مقلد مطلب کان مسکین

دست در آرزوی نسیه فردا زده است

زر و سیمی که بر آن خواجه نظر دوخته است

[...]

صائب تبریزی

لعل سیراب تو ترخنده به صهبا زده است

نگهت زهر به سرچشمه مینا زده است

گوهر جرات من در صدف طوفان نیست

بارها قطره من بر صف دریا زده است

بیدل دهلوی

هم در ایجاد شکستی به دلم پا زده است

نقش شیشه‌ گرم سنگ به مینا زده است

راه خوابیده به بیداری من می‌گرید

هرکه زین ‌دشت ‌گذشته‌ست به من پا زده است

حسن یکتا چه جنون داشت‌ که از ننگ دویی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه