گنجور

شمارهٔ ۲۲۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

ما امید از دوست ببریدیم و رفت

هجر را بر وصل بگزیدیم و رفت

داغ بی یاری و درد بیدلی

آن همه بر خود پسندیدیم و رفت

شب همه شب گه به پهلو گه به سر

گرد کوی دوست گردیدیم و رفت

دستبوس دوست بر نامد ز دست

پاسبان را پای بوسیدیم و رفت

چون ندیدم آب روی خویش را

روی خود بر خاک مالیدیم و رفت

دولت دیدار چون روزی نشد

آن در و دیوار را دیدیم و رفت

شد گریبانگیر جامی درد عشق

دامن از وی نیز درچیدیم و رفت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور