گنجور

 
جامی

درویش را سرا سر کوی فنا بس است

ترک متاع و خانه متاع سرا بس است

گو هرگزم ز فرش منقش مباش رنگ

پهلو منقش از اثر بوریا بس است

گر خازن حرم نزند نعره درای

از اشتران قافله بانگ درا بس است

نتوان نشستن از تک و پو در طریق عشق

آن را که باد پا ندهد دست پا بس است

گر روی زرد ما نشد از جام عیش سرخ

زخم کبود سیلی غم بر قفا بس است

عمر حریص در طلب کیمیا گذشت

ما را قبول اهل نظر کیمیا بس است

جامی به ملک و مال چو هر سفله دل مبند

کنج فراغ و گنج قناعت تو را بس است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

آیینه دار روی تو شرم و حیا بس است

پهلونشین سرو تو بند قبا بس است

خود را مزن بر آتش خونهای بیگناه

دست ترا بهار و خزان حنا بس است

بشکن به ناز بر سر شمشاد شانه را

[...]

بیدل دهلوی

ما را به راه عشق طلب رهنما بس است

جایی ‌که نیست قبله‌نما نقش پا بس است

جنس نگه زهرکه بود جلوه سود ما

سرمایه بهرآینه‌کسب صفا بس است

ننشست اگر به پهلوی‌، ما تیر او، ز ناز

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه