گنجور

شمارهٔ ۱۷۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

برد شوخی دل ز من اما نخواهم گفت کیست

گر برند از تن سرم قطعا نخواهم گفت کیست

آن که ما را در جدایی سوخت سر تا پا چو شمع

گر مرا سوزند سر تا پا نخواهم گفت کیست

گر چه دریا شد کنار از اشک و این هر جا رسید

گوهر مقصود ازین دریا نخواهم گفت کیست

نیکوان در چشم من بسیار آیند و روند

آن که دارد در دل و جان جا نخواهم گفت کیست

سرو بالایان بسی می بینم اما آن که نیست

کس به حسن و لطف ازو بالا نخواهم گفت کیست

دارم از شیرین لبی شوری ندانم چون کنم

کین نخواهد یافت تسکین تا نخواهم گفت کیست

یار بی مهر و وفا می خواند جامی را به طعن

گفت خود را دان که من اینها نخواهم گفت کیست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر