گنجور

شمارهٔ ۱۰۰۳

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

تا کی از خلق اسیر غم بیهوده شوی

از همه رو به خدا آر که آسوده شوی

روز و شب در نظرت موج زنان بحر قدم

حیف باشد که به لوث حدث آلوده شوی

مس قلبی چه تکاسل کنی اکسیر طلب

زان چه حاصل که به تلبیس زراندوده شوی

خواب بگذار که در انجمن زنده دلان گر

شوی دیده ور از دیده نغنوده شوی

مکن ای خواجه درشتی که درین تیره مغاک

تا زنی چشم به هر زیر قدم سوده شوی

سعی در کاستن هستی خود کن که چو ماه

گر شوی کاسته شک نیست که افزوده شوی

جامی از فقر نسیمی به مشامت نرسد

تا خوش از بوده و غمناک ز نابوده شوی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط