گنجور

شمارهٔ ۱۰۰۱

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

هر دم به دیده دگری خانه می کنی

هم خانگی به مردم بیگانه می کنی

دل را نشان به زاویه هجر می دهی

دیوانه را مقام به ویرانه می کنی

دستم گرفته غوطه دهی در خم ای سپهر

چون خاک قالبم گل پیمانه می کنی

ای شمع بزم حسن تو را گرم می کند

دلسوزیی که بر سر پروانه می کنی

می پروری ز گریه دلا مهر خال او

از فیض ابر تربیت دانه می کنی

بگشا گره ز طره مشکینش ای صبا

تا چند جعد سنبل تر شانه می کنی

جامی دگر به مدرسه رفتن وظیفه نیست

وقت است اگر عزیمت میخانه می کنی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر