گنجور

 
جامی
 

سوزنی - رحمه الله تعالی، وی از نسف بوده است، و به تحصیل به بخارا آمد و بر شاگرد سوزنگری عاشق شد و به شاگردی استاد وی رفت و در آن مهارتی تمام حاصل کرد و هزل بر طبیعت وی غالب بود، بنابر آن هذیانات بسیار گفته است، و این دو بیت از قصیده ایست که در اعتذار از آنها می گوید:

تا کی ز گردش فلک آبگینه رنگ

بر آبگینه خانه طاعت زَنیم سنگ

بر آبگینه سنگ زدن کار ما و ما

تهمت نهیم بر فلک آبگینه رنگ

و این چند بیت از قصیده دیگر است هم در آن معنی:

ز هر بدی که تو دانی هزار چندانم

مرا نداند ازین گونه کس که من دانم

به آشکار بدم در نهان ز بد بترم

خدای داند و من آشکار و پنهانم

به یک صغیره مرا رهنمای شیطان بود

به صد کبیره کنون رهنمای شیطانم

و در قصیده ای دیگر از این اسلوب می گوید:

چو تیر غمزه به ناز و کرشمه اندازی

نشانه از دل مسکین من کن ای غازی

نخست با تو به دل بازی اندر آمده ام

چو دل نماند تن در دهم به جان بازی

چو هیچ زخم تو ای دوست بی نوازش نیست

مرا به غمزه بزن تا به بوسه بنوازی

هزار عاشق داری و من هزار و یکم

به من نیایی تا زان همه نپردازی

و در مدح حمید الدین مستوفی جوهری که از فضلای ماوراء النهر بوده قصیده ای گفته است موقوف می گویند که آن مخترع خاطر وی است و مطلعش این است:

زندگانی مجلس مستو

فی دولت حمید الدین الجو

و پوشیده نماند که اگر در این الفاظ که از آن در هر مصرع جزوی می افتد چنان رعایت کنند که بعضی از آن اجزا را فی نفسه معنی مستقل باشد مناسب مقصود از لطافتی خالی نیست چنانچه در این قطعه:

دی فرستاد قطعه ای سوی من

نکته دانی ز زمره فضلا

کرده لفظی سه چار ازان به دو نیم

تا کند عاجز از جواب مرا

گفتم اندر جواب وی کای مف

خر خلق خدا و قاضی حا

جت اصحاب متصف به فضی

لت بسیار خواهمت به دعا

و این رباعی دیگر:

ای شادی عید چون به کام دل اع

دایم شده محبوس درین غمکده مع

ذورم بر اهل دل گر آزادی مح

بوسیست به رسم عیدیم از تو طمع