گنجور

 
جامی

پیری که کام جوانی رانده بود و از قوت کامرانی مانده، کنیزکی صاحب جمال خرید و به وقت فرصتش در کنار کشید، هر چند پیر حریص بود، اما آلتش مساعدت ننمود. با کنیزک گفت: لطفی بنمای و دست عنایت برگشای و به اندک مالشی این خفته را برخیزان و این مرده را برانگیزان.

چو رشته آلت من سخت سست است

به مالش یاریی ده ای نکو زن

نمالی تا سر رشته به انگشت

نیارد رفت در سوفار سوزن

کنیزک هر چند دست جنبانید به جایی نرسید و هرچند مالش داد کاری نگشاد. شنیدند که این ابیات می گفت ولیکن از آن پیر می نهفت:

به منزل نارسیده آلت پیر

به سان لاشه لاغر بخسبد

به زور دست چون خیزانی از جای

چو داری دست از او دیگر نجنبد