گنجور

 
جامی
 

بگفت آن دگر کز جهان فراخ

رسیدیم نادان بدین تنگ کاخ

دلی ساده از نقش اندیشه ها

کفی خالی از ورزش پیشه ها

نه در عقل ما خوش ز ناخوش جدا

نه در چشم ما آب از آتش جدا

چو یکچند بودیم اینجا مقیم

فتادیم در دام امید و بیم

نشستیم غافل ز مقصود خویش

تهی خاطر از فکر بهبود خویش

بیابان غفلت نکردیم طی

به مقصود اصلی نبردیم پی

درین پرده یک عقده نشکافتیم

به هیچ از همه روی برتافتیم

عجب آنکه با این همه تاب و پیچ

دل ما ازین ورطه نگرفت هیچ

به روزی کزین ورطه بیرون رویم

دل و دیده زین درد پر خون رویم

کی آن کس ره نیکبختی رود

کزین سخت منزل به سختی رود

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.