دَبیرِ خِرَدمندِ دانِش پَژوه
نویسندهٔ قصّهٔ هَر گُروه
نوشت از سِکندر شَهِ نامدار
که چون سَلطَنت یافت بر وی قَرار
چو نورِ خِرَد بودش اَندر سِرشت
خِرَدنامههای حکیمان نوشت
زِ هَر حرفِ حِکمت که شُد بَهره یاب
نوشتَش به حَل یافته زَرِّ ناب
بلی نَقدِ بَحرِ خِرَد گوهَر اَست
به زَر نظمِ سِلک گُهَر خوشتَر اَست
به هَر لَحظه کَردی دَر آنجا نَظَر
شُدی اَز سَوادِش مُکْحَل بَصَر
گرفتی به دستور، آن کار پیش
به آن راست کردی هَمه کارِ خویش
نخست اَز اَرَسطو کَش اُستاد بود
به شاگردیِ او دلش شاد بود
خِرَدنامهای نَغز عُنوان گرفت
که مَغز از قبول، دل و جان گرفت
زِ نام خُدایَش سَر آغاز کرد
وَز آن پس نَوای دُعا ساز کرد
که شاها دِلَت چشمهٔ راز باد
به روی تو چشمِ رضا باز باد
زَبانی که باشَد به فَرمان گِرو
نَبـاشَد بِه اَز گُوشِ فَرمـان شِنو
فَضیلت بُوَد دَر قبولِ سَخُن
نه اَندَر فُضولیِ کُن یا مَکُن
زِ سُوسَن گُلِ باغ اَزان بِهتَرَست
که این جُمله گوش، آن زَبان آوَرَست
خدای آنچه با بندگان میکُند
ازیشان تَوقع هَمان میکُند
کُنَد لُطف تا لُطف خویی کنند
کُنَد نیکویی تا نِکویی کنند
بَپَرْوَرَد دَر لُجَّهٔ جُودِشان
به جُودی که پَرْوَرَد فَرمودشان
گناهِ هَمه اَز نَمِ عَفو شُست
به جُرمِ کَسان اَز هَمه عَفو جُست
اَزان با هَمه زَد دَم اَز راسْتی
که تابَد عَنانشان زِ کَم کاستی
به هَر کَس زِ داد و سِتَد رَه گُشاد
نمیخواهد اَز وی به جُز آنچه داد
مَیَفکَن به کارِ رَعیت گِره
خدا آنچه دادَت به ایشان بِده
تَرَحُم کُن و عَفو و بَخشش نُمای
که اینها رِسیدَت زِ فَضل خُدای
جَهان کوه و فعلِ تو آمد نِدا
جزای تو بَر فعل باشَد، صِدا
اَزین کُوه کَز فِعلِ تُو پَر نَداست
صِدا جُز بِه وَفْقِ نِدا بَرنَخاست
به کوه آنچه گویی جُز آن نَشنَوی
به خاک آنچه کاری، جُز آن نَدرَوی
نَهالی که کاری دَرین تیره خاک
چنان کار کَز وایه طبعِ پاک
دَهَد نامِ نیکوت اِمروز بار
به فَردات خُشنودی کِردگار
اگر واگذاری به او کارِ خویش
نیایَد تو را هیچ دُشوار پیش
ز کارِ تو دُشمن هَراسان شَوَد
هَمه کارها بَر تو آسان شَوَد
وَگر جُز بِدو اَفکَنی کار را
نِشانه شَوی تیرِ اِدبار را
بِمانَد تو را کارِ ناساخته
دِل اَز نَقدِ اِقبال پَرداخته
نیاوَرده رویِ دِل اَندَر صَلاح
زِ تو قَصدِ اِصلاح نَبُوَد مُباح
زِ گُم کَرده رَه، رَهنمایی کِه یافت؟
زِ دودِ سِیَه، روشَنایی کِه یافت؟
زِ سَرچشمه چون تَلخ و شور آیَد آب
زِ لَب تِشنگان کِی بَرَد تَف و تاب
گَر اِصلاحِ خَلقِ جَهان بایَدَت
دِل از هَر بَدی بَر کَران بایَدَت
نِشَسته زِ خود حَرفِ عِیب اَز نُخُست
زِ تو عیب شویی نَیایَد دُرُست
چو ناپاک آیَد به تو آبِ جوی
مَجو پاکیِ جامه اَز شُست و شوی
مَشُو غَرِّه زِ حُسْنِ گُفتارِ خویش
نِکو کُن چُو گُفتار کِردارِ خویش
چو کِردارِ ناصِح بُوَد ناپَسَند
نَصیحَت کِی اُفْتَد زِ وی سُودَنْد
خِرَد عِیبِ آن بیخِرَد میکُنَد
که مَنعِ کَس از کارِ خود میکُنَد
نَشُد مانعِ طِفلْ قولِ پدر
که خود خورد حَلوا و گفتش مَخور
پِی زَجْرِ نادانِ بیباکْ کیش
بُوَد قُوَّتِ فِعْل اَز قول بیش
وَدیعَت نَهادَت فَلَک دَر سِرِشت
بَسی خویِ نیک و بَسی خویِ زِشت
هَلاکِ تو در خویِ زِشت اَست لیک
نِجاتِ تو بَخَشد اَزان خویِ نیک
چو غالب شَوَد خویِ بَد بَر مَزاج
نَباشَد به جُز خویِ نیکَش عَلاج
بِزَن شیشهٔ خَشم را سَنگِ حِلْم
بِشُو ظُلْمَتِ جَهْل را زِ آبِ عِلْم
به فَکرت زِ دل زَنگِ نِسیان بِبُر
به شُکر از دَرون داغِ کُفران بِبُّر
چُو باری زِ گَردونَت آیَد بِه دوش
دَر اَفْکَنْدَنِ آن مَشُو حیلَه کوش
به پُشتِ تَحمل کِش آن بار را
مَکُن حیلهگر نَفسِ مَکار را
مَبادا شَوَد سَختتَر کارِ تُو
بِه پُشتِ تُو گَردَد فُزون بارِ تُو


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن درباره سکندر و خردمندان است که به فضائل عقل و حکمت میپردازد. نویسنده قصه را با اشاره به سیرت سکندر آغاز میکند که چطور با کسب دانش و حکمت، قلمرو خود را به خوبی اداره میکند. او به آموزههای ارسطو اشاره میکند و اهمیت گوش دادن به سخن خردمندان را بیان میکند. متن تأکید دارد که پذیرش خوبیها و فضائل از دیگران، یادآور لطف خداوند است و بر این نکته تأکید میکند که انسان باید در کارهای خود بخشنده و عادل باشد.
از طرف دیگر، متن هشدار میدهد که اگر انسان به خوی زشت خود و عیبهایش توجه نکند، دچار مشکلات میشود. لازم است که افراد خود را اصلاح کنند و از اشتباهات دوری کنند. در نهایت، نویسنده به این نتیجه میرسد که نیکویی و اخلاق نیک، تنها راه نجات انسان است و باید آن را در زندگی خود حاکم سازند.
«دبیرِ خردمندِ دانشپژوه» که راوی و نویسندهٔ قصّهٔ همهٔ گروههاست. این دبیر، نمادِ «عقلِ کلّی» یا «حکمتِ ناب» است که سرگذشتِ اقوامِ پیشین و پسین را در خود جمع کرده و به سالکانِ راهِ حق، از آن پند و عبرت میآموزد. اکنون که از مرحلهٔ «خودسازی» و «تحمّلِ بار» گذشتی، به این دفترِ حکمت خوشآمدی. در این دفتر، قصّهٔ هر گروهی که باشد، برایِ تو پند و راهنماست؛ تا از تجربهٔ نیکان و بدان، برایِ پیمودنِ بهترِ راهِ خود، بهرهبرداری.
اسکندر، آن پادشاهِ نامدار که به اوجِ سلطنتِ دنیوی رسید، گویی به تمامِ آرزوهایِ بشری دست یافت. امّا در ادامهٔ این حکایت (که در ابیاتِ آینده خواهد آمد)، خواهی دید که این اوجِ قدرت، برایِ او نه آرامش، که درِی به سویِ جستجویِ حقیقتی فراتر از جهانِ مادی گشود. این، بزرگترین درسِ این قصّه است: هر که در ظاهر به «قرارِ سلطنت» رسد، اگر باطنش به «قرارِ معرفت» نرسیده باشد، همچنان در حیرت و جستجو باقی خواهد ماند. پس هشیار باش که قدرت و ثروت، پایانِ راه نیست؛ پایانِ راه، یافتنِ «قرارِ دل» در سایهٔ حکمت و خداشناسی است.
او نه به خاطرِ قدرتِ نظامی، که به خاطرِ «نورِ خرد» در سرشتش، به جاودانگی رسید. این نور، او را از دامِ غرورِ سلطنت رهانید و به جمعآوریِ خردنامههایِ حکیمان واداشت. تو نیز اگر پس از خودسازیِ اخلاقی، به دنبالِ «نورِ خرد» در درونِ خود باشی، از دانستههایت، «خردنامهای» خواهی ساخت که برایِ دیگران، راهنما و عبرت خواهد بود. این، همان مرحلهٔ «سلوکِ اجتماعی» است که پس از «سلوکِ فردی» آغاز میشود؛ مرحلهای که در آن، سالک از خودِ خویش فراتر میرود و میراثی برایِ بشریت بر جای میگذارد.
جامی در این بیت، فراتر از خواندنِ صرفِ حکمت، به تو میآموزد که باید حرفِ حکمت را در کورهٔ «حِل» (ذوبِ عمل و خلوص) بگذاری تا به «زرِّ ناب» مبدّل شود. آنچه از حکیمانِ پیشین به یادگار مانده است (خردنامهها)، نه برایِ انباشتنِ معلومات، که برایِ «بهرهیابیِ عملی» و «تصفیهٔ درونی» است. پس هر حکمتی که از این خردنامهها برمیگیری، آن را در بوتهٔ جان بگداز و با عملِ خالص، آن را به طلایِ نابِ یقین و بصیرت تبدیل کن. این، همان ثمرهٔ نهاییِ سلوک است: نه حافظهٔ پر از حکمت، بلکه دلی سرشار از زرِّ نابِ معرفت.
گرچه گوهر (خرد ناب) به خودیِ خود ارزشمند است، امّا وقتی آن را با «زر» (استعاره از الفاظِ شیوا، آرایههای ادبی و قالبِ شعر) به «نظم» (سخنِ منظوم و منسجم) درمیآوریم، دلپذیرتر و تأثیرگذارتر میشود.
هر بار که در آن (نوشتهٔ حکیمانه) تأمّل کردی، از سیاهیِ خطوطِ آن، چشمت روشن و بینا گشت (گویا که بر دیدگانت سرمه کشیدهای).
هرگاه راهی را که پیشِ رویِ خود میگیری، مطابق با دستورِ خداوند انتخاب کنی، تمامِ کارهایِ زندگیات به برکتِ همین عمل، درست و استوار خواهد شد.
سالکِ حقیقی، پیش از هر چیز، خود را به دامانِ استادی فرزانه میسپارد و دلِ خود را به شاگردیِ او شاد میدارد؛ زیرا روشنیِ چشمِ دل، نخست در مکتبِ استاد، و سپس در خلوتِ تصفیه و نظر، حاصل میشود.
رسالهای ارزشمند و حکیمانه پدید آمد (و عنوانِ آن گشوده شد)؛ بهگونهای که مغزِ آن (یعنی ژرفایِ سخنش)، هنگامی که با دل پذیرفته شود، تمامیِ دل و جانِ انسان را فتح میکند.
سالکِ حقیقت، راهِ خود را با «نامِ خدا» میگشاید و با «دعا و نیایش» ادامه میدهد. نام، کلیدِ حضور است و دعا، زبانِ عاشقانهٔ دل. از ظاهرِ ذکر به باطنِ مناجات، و از باطنِ مناجات به فنا و بقایِ الهی، این است مسیرِ سالکانِ جامیوار.
(از درگاهِ حق چنین میخواهیم) که ای سرور و مرشدِ ما! قلبت همواره سرچشمهٔ اسرارِ الهی باشد و نگاهِ خشنودی و عنایتِ خداوند و اهلِ حقیقت همواره بر دیدارت گشوده و روشن باشد.
زبانِ مطیع و گوشِ شنوا، هر دو در یک ترازویِ ارزشی قرار دارند؛ چرا که هر دو، بندهگانِ فرماناند. برتریِ حقیقی، از آنِ کسی است که نه تنها زبان، بلکه تمامیِ وجودش در گروِ فرمانِ حق باشد. و این، همان مقامی است که جامی در سراسرِ این ابیات، مخاطب را به آن فرا میخواند.
ارزشِ تو در این نیست که به دیگران دستور دهی چه کنند و چه نکنند؛ بلکه ارزشِ تو در این است که سخنِ حق را بشنوی، به دل بپذیری و در عمل به آن، تسلیم باشی. فضولی در امر و نهی، تو را از مقامِ بندگی دور میکند، امّا قبولِ سخن، تو را به خداوند نزدیکتر میسازد.
اگر میخواهی به فضیلتِ حقیقی برسی، بیش از آنکه زبانآور و سخنپرداز باشی، گوششنوا و فرمانبردار باش. سوسنِ پرادعا، هرچند زبان دارد، امّا گلهایِ خاموشِ باغ، با گوشِ شنوایِ خود، از او والاترند؛ چرا که درِ خانهٔ حقیقت، با شنیدن گشوده میشود، نه با گفتن.
ای سالکِ راهِ حقیقت! بدان که پروردگار، با بندگان چنان میکند که از آنان انتظار دارد. اگر خواهانِ رحمتِ او هستی، رحیم باش؛ اگر خواهانِ بخششِ او هستی، بخشنده باش؛ و اگر خواهانِ عدلِ او هستی، عادل باش. این، همان «تخلّق به اخلاقِ الله» است که جامی، در اوجِ پندهایِ اخلاقیِ خود، تو را به آن فرا میخواند.
ای سالکِ راهِ حق! خداوند نه تنها از تو میخواهد که حق را بشنوی و بپذیری، بلکه با عملِ خود به تو نشان میدهد که چگونه باید باشی: او با تو لطف میکند تا تو نیز با دیگران (و با خودِ او) لطف و خوشخویی کنی؛ و با تو نیکویی میکند تا تو نیز نیکویی پیشه کنی. این، والاترین مرتبهی «تخلّق به اخلاقِ الله» است که جامی، تو را در سیرِ ابیاتِ خود، گامبهگام بدان رهنمون میسازد.
ای سالک! بدان که تمامِ فضیلتهایی که به تو آموخته شد (قبولِ سخن، گوشِ شنوا، لطف و نیکویی)، همه از دریایِ بیکرانِ «جودِ الهی» سرچشمه میگیرند. خداوند، تو را در ژرفایِ این دریا پرورش داده و با همان جود، هم به تو وجود بخشیده و هم راهِ کمال را به تو نمایانده است. پس اگر خواهانِ فضیلتهایِ اخلاقی هستی، خود را در این دریایِ بینهایت غرق کن و از آن، لطف و نیکویی را به دیگران نیز ببخشای.
اگر میخواهی به اخلاقِ الهی متخلّق شوی، از خداوند بیاموز که چگونه با «نمِ عفو» خود، گناهانِ بندگان را میشوید و نه تنها برایِ خود، بلکه برایِ دیگران نیز طلبِ بخشش میکند. تو نیز چنین باش: گناهانِ خود را با توبه و استغفار بزدای، و برایِ گناهانِ دیگران نیز از درگاهِ حق، طلبِ عفو و مغفرت کن. این، اوجِ کرامتِ انسانی و نهایتِ تشبّه به خالقِ رحمان است.
ای سالکِ راهِ حقیقت! اگر از خداوند، لطف و نیکویی و عفو آموختی، اکنون باید راستی را در جامعه بگستری و با سخنِ خود، همچون افساری، مردم را از هرگونهی نقص و کاستی بازداری. راستی، نه فقط یک فضیلتِ فردی، که یک رسالتِ اجتماعی است. با راستی، میتوانی عنانِ اختیارِ دیگران را از دامِ حیله و دروغ برهانی و آنان را به سویِ کمالی که خداوند برایشان خواسته، هدایت کنی.
بدان که خداوند با تو به عدالتِ کامل رفتار کرده است: هر آنچه به تو داده، به اندازهی توان و استعدادِ تو بوده و از تو نیز جز به همان اندازه، توقّع ندارد. پس اگر میبینی که در مسیرِ کمال، تکالیفی بر عهدهات نهاده شده، بدان که آن تکالیف، درست به اندازهی همان نعمتهایی است که به تو ارزانی داشته است. پس شکرگزارِ عطایِ او باش و از انجامِ وظیفهای که در خورِ آن است، دریغ مکن.
ای سالکِ راهِ حق، و به ویژه ای حاکم و صاحبنعمت! بدان که هر گرهای که در کارِ رعیت میاندازی، گرهای بر کارِ خودت میافزایی و هر بخششی که از عطایِ الهی به آنان میکنی، در حقیقت، ادایِ امانتی است که خداوند به تو سپرده است. اگر از خداوند، نعمت و قدرت گرفتهای، وظیفهات این است که آن را در راهِ گشایشِ کارِ بندگانِ او به کار بگیری، نه در راهِ بستنِ راهِ آنان. این، همان عدالتِ الهی است که جامی، تو را در زنجیرهٔ پندهایِ خود، به آن فرا میخواند.
فضیلتِ حقیقی، چیزی جز انعکاسِ فضلِ الهی در جان و رفتارِ تو نیست. خداوند به تو رحم کرده تا تو به دیگران رحم کنی؛ به تو بخشیده تا تو ببخشی؛ و از تو عفو کرده تا تو از خطاهایِ دیگران درگذری. این، همان رسالتِ انسانیِ تو در زمین است: آینهای باش که صفاتِ رحمانیِ حق را در میانِ خلق، بازتاب میدهی.
این بیت، کلیدِ همهٔ پندهایِ پیشین است. اگر تاکنون به تو گفته شد که «عفو کن»، «بخشش کن» و «به رعیت ظلم مکن»، اکنون میدانی که این دستورات، صرفاً توصیهای اخلاقی نیست، بلکه یک قانونِ تکوینیِ الهی است: جهان کوه است و تو بازتاب آن. هر چه فریاد میزنی (هر چه میکنی)، همان را خواهی شنید. پس اگر خواهانِ پژواکِ خوبی در زندگانی هستی، نیکو باش و اگر از پژواکِ بدی میهراسی، از بدی بپرهیز. این است حقیقتِ «جزایِ عمل» در این جهانِ آیینهگونه.
آنچه عملِ تو را به اوجِ قبول میرساند، نه صرفاً کمّ و کیفِ ظاهریِ آن، بلکه هماهنگیِ باطنیِ آن با «ندایِ الهی» است. کوهِ جهان، هرچند بازتابِ اعمالِ توست، امّا این بازتاب، بدونِ «وفقِ ندا» (هماهنگی با فرمانِ حق) هرگز به آسمانِ معرفت صعود نمیکند. پس پیش از هر عملی، گوشِ دل را به ندایِ حق بسپار و سپس دست به کار شو؛ تا پژواکِ عملت، نه در دامانِ زمین، که در افلاکِ قبول، طنینانداز شود. این، همان شرطِ «قبولیِ طاعات» در سلوکِ عرفانی است.
جهان، کوهی است که بازتابِ گفتارِ توست و زمینی است که محصولِ کردارِ تو را میرویاند. هیچ نالهای در این کوه، بیپژواک نمیماند و هیچ دانهای در این خاک، بیثمر نمیافتد. پس اگر خواهانِ پژواکِ خوش و محصولِ ناب هستی، سخن و کردارِ خویش را پاک و نیکو گردان؛ زیرا هر چه کنی، به خود کنی و هر چه کاری، به خود دروی.
عملِ نیک، هرچند در این خاکِ تیره و غبارآلودِ جهان کاشته شود، اگر از «وایهٔ طبعِ پاک» (نیتِ خالص و انگیزهٔ الهی) برخوردار باشد، از تاریکیِ جهانِ مادی عبور کرده، به بارِ مینشیند و ثمرهاش، هم در دنیا (به صورتِ پژواکِ نیک) و هم در آخرت (به صورتِ پاداشِ الهی) به تو بازمیگردد. پس در هر عملی، نخست نیتِ خود را پاک کن و سپس دست به کار شو؛ که بویِ نیت، نشانهی حقیقتِ عمل است.
هر عملِ پاکی که با نیتِ خالص در این خاکِ تیره کاشته شود، دو ثمره دارد: یکی در همین دنیا، که همان نیکنامی و اعتبار است، و دیگری در آن دنیا، که همان خشنودیِ کردگار است. این، همان حقیقتِ «جزایِ عمل» است که در کوهِ جهان، پژواکِ خود را و در خاکِ هستی، محصولِ خود را به تو بازمیگرداند. پس دست از عملِ نیک برمدار، که هم امروز، بارِ نیکنامی دارد و هم فردا، خشنودیِ پروردگار.
انسان، هرچند باید در راهِ حق، بکارد، بدود و نیکی کند، امّا سرانجام، همهی کارها را باید به خداوند واگذارد و نتیجه را به او بسپارد. این «تفویض» و «توکل»، کلیدِ گشایشِ همهی گرهها و زدودنِ همهی دشواریهاست. اگر از خداوند، یاریِ او را در هر گام طلب کنی و پایانِ کار را به او بسپاری، هیچ سختی در پیشرویِ تو قد علم نمیکند و هیچ مشکلی، چهره به تو نشان نمیدهد. این، وعدهٔ راستینِ خداست و این، اوجِ کمالی است که جامی، شاعرِ عارف، تو را به آن دعوت میکند.
وقتی تو با خدا باشی و کارِ خود را به او بسپاری، نه تنها هیچگونه سختی و مشکلی در مسیرِ تو قرار نمیگیرد (بیتِ پیشین)، بلکه دشمنانِ تو (چه بیرونی و چه درونی) از هیبت و قدرتِ تو به هراس میافتند و تمامِ امورِ زندگیات، با کمترین زحمت و به بهترین وجه، به سامان میرسد. این، وعدهی راستینِ خداست که با «توکل» و «تفویض»، نصرت و آسانی را برایِ بندگانِ خود تضمین کرده است. پس کارِ خود را به او بسپار و از هراسِ دشمن و دشواریِ کارها، هیچ نگران نباش.
جامی در این بیت، با صراحتِ تمام، تو را از بزرگترین آفتِ سلوک برحذر میدارد: تکیه بر غیرِ خدا. همانگونه که واگذاریِ کار به خداوند، درِ امنیت و آسانی را به رویت میگشاید، واگذاریِ آن به غیرِ او، تو را در معرضِ تیرِ بلا و نحوست قرار میدهد. اینجا، جایِ هیچ گونه تردید و مصالحهای نیست. یا باید دل از همهچیز بکنی و به خدا بسپاری، یا باید آمادهٔ اصابتِ تیرِ ادبار باشی. این، همان «صراطِ مستقیم» است که نه انحرافی به راست دارد و نه به چپ. پس راهِ خود را با بصیرت انتخاب کن و کارِ خویش را، تنها به کسی بسپار که کارش را بر تو آسان میکند و دشمنت را از تو هراسان.
اگر کارِ خود را به جایِ خدا، به دیگری یا به اسبابِ مادی بسپاری، نه تنها هیچیک از کارهایت به سرانجام نمیرسد و ناتمام میماند، بلکه دلت از برکتِ حاضر و نقدِ کامیابیِ الهی، تهی و محروم میشود. این، همان «تیرِ ادبار» است که در بیتِ قبل از آن سخن رفت. پس هشیار باش و کارِ خویش را تنها به کسی بسپار که کارِ ناساخته را به سامان میرساند و دلِ تهی را از نقدِ اقبالِ خود پُر میکند. این، تنها راهِ رهایی از «ادبار» و دستیابی به «اقبال» است.
اصلاحِ دیگران، تنها زمانی روا و سودمند است که آنان خود، دل به سویِ صلاح آورده باشند و آمادگیِ پذیرش داشته باشند. اگر چنین نباشد، هرگونهی تلاشِ تو برایِ تغییرِ آنان، نه تنها فضیلت نیست، بلکه از مصادیقِ «فضولی» و «دخالتِ ناروا»ست. پس پیش از آنکه به فکرِ اصلاحِ دیگران باشی، بنگر که آیا رویِ دلِ آنان به سویِ حق است یا نه؛ و اگر نیست، دست از اصرار بدار و کار را به خداوند واگذار، که او خود، هدایتکنندهٔ دلهاست. این، عینِ ادبِ سلوک و نهایتِ خردِ عملی است.
جامی در این بیت، حکمتِ پرهیز از اصلاحِ بیجایِ دیگران را با دو تمثیلِ عقلی به تو اثبات میکند: همانگونه که از گمراه، راهنمایی نمییابی و از دودِ سیاه، روشنایی نمیتابد، از دلی که به صلاح روی نیاورده نیز، اصلاحیِ راستین سر نمیزند. پس پیش از آنکه به فکرِ اصلاحِ دیگران باشی، بنگر که آنان خودْ خواهانِ صلاحند یا نه؛ و اگر نیستند، دست از اصرار بدار و کار را به خداوند واگذار. این، نه تنها فضیلت است، که عینِ خردِ عملی و ادبِ سلوک است. جهان، کوهی است که پژواکِ آمادگی را بازمیتاباند، نه پژواکِ اجبار را.
· اگر میخواهی سخنت گوارا باشد، سرچشمهٔ دلت را از کینه و دروغ پاک کن.· اگر میخواهی رفتارت مفید باشد، نیتِ خود را از ریا و خودخواهی پیراسته کن.· اگر میخواهی درمانگرِ دیگران باشی، نخست خود را از بیماریِ نفس پاک کن. زیرا از سرچشمهٔ تلخ و شور، هرگز آبِ گوارا نمیجوشد و از دلِ ناپاک، هرگز فعلِ نیک برنمیخیزد.
اگر میخواهی که مردمِ جهان را به راهِ درست هدایت کنی و از بدیها بازداری، نخست باید دلِ خود را از هر گونه پلیدی و رذیلت پاک سازی و به کنارهای بزنی. زیرا از سرچشمهٔ ناپاک، آبِ گوارا نمیجوشد و از دلِ آلوده، هدایتِ راستین صادر نمیشود. این، همان قانونِ تکوینیِ الهی است که در همهٔ عرصههایِ زندگی جاری است: هر که خواهد دیگران را پاک کند، نخست خود باید پاک باشد. پس دست از خودسازی برمدار و پیش از آنکه به فکرِ اصلاحِ خلق باشی، به فکرِ اصلاحِ خویشتن باش.
اگر میخواهی که اصلاحگرِ دیگران باشی، هرگز نباید کار را با عیبجوییِ از آنان آغاز کنی. عیبجویی، نشانِ دلِ ناپاک و سرچشمهٔ شور و تلخ است که از آن، هرگز آبِ گوارایِ هدایت نمیجوشد. تنها کسی میتواند «عیبشویِ» دیگران باشد که پیشتر، خود را از عیبجویی و رذایلِ نفسانی پاک کرده باشد. این، نه یک توصیه، که یک قانونِ تکوینیِ الهی است: از دودِ سیاه، روشنایی نمیتابد و از دلِ عیبجو، اصلاحِ راستین سر نمیزند. پس پیش از آنکه به فکرِ عیبهایِ دیگران باشی، به فکرِ پاکسازیِ دلِ خویشتن باش تا درختِ وجودت، ثمرِ اصلاح دهد، نه خارِ سرزنش.
همانگونه که با آبِ ناپاک، جامه پاک نمیشود، با نیتِ آلوده و روشِ نادرست (عیبجویی، تکبّر، خودخواهی)، هرگز نمیتوانی خود یا دیگران را به پاکیِ حقیقی برسانی. پس پیش از آنکه به فکرِ شستنِ جامهی دیگران باشی، بنگر که آبِ جویِ تو (روش و نیتِ تو) پاک است یا ناپاک. اگر ناپاک است، دست از شستشو بردار و نخست به پاکسازیِ آن بپرداز؛ که با آبِ ناپاک، نه تنها پاکی حاصل نمیشود، که آلودگی، بر جامه، دوچندان میگردد. این، نهایتِ خردِ عملی و عینِ حکمتِ سلوک است.
ای سالک! جامی پس از آنکه تو را از عیبجویی و اصلاحِ بیجا برحذر داشت و به پاکسازیِ دل و روش فراخواند، اکنون به سراغِ والاترین ثمرهی این خودسازی میرود: «هماهنگیِ گفتار و کردار». اگر از گفتارِ زیبا برخوردار هستی، آن را سرمایهی غرور مساز، بلکه آن را به منزلهی الگویی برایِ کردارِ خود قرار ده. تا وقتی که کردارت با گفتارت یکی نشود، دعوتِ تو به سویِ حق، اثری بر دلِ دیگران نخواهد گذاشت؛ چنانکه خودت در ابیاتِ پیشین از «بیاثریِ پندِ ناصحِ بدکردار» سخن گفتی. این، اوجِ کمالِ اخلاقی است: آنکه گفتار و کردارش یکی باشد. این، همان «صدق» است که جامی، تو را در پایانِ این زنجیرهی پرمعنا، به آن فرا میخواند.
اگر کردارت ناپسند باشد، هرچند فصیحترین و زیباترین پندها را بگویی، نه تنها در دلِ شنونده اثری نمیگذارد، بلکه خودْ مایهی بیاعتباری و رسواییِ تو میشود. پندِ ناصح، تنها زمانی «سودند» (سودمند) است که ناصح، پیش از گفتن، به آنچه میگوید عمل کرده باشد. این، قانونِ جاودانهٔ تأثیرگذاری است: «کُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِغَیْرِ أَلْسِنَتِکُمْ» (با رفتار خود، نه با زبانتان، مردم را دعوت کنید).
دخالتِ بیجا در کارِ دیگران و بازداشتنِ آنان از امورِ شخصیشان. این، همان «فضولی»ای است که از همان ابتدا از آن برحذر داشته شدی. اگر خرد، عیبِ بیخرد را این گونه معرفی میکند، پس هر که دیگری را از کارِ خود بازدارد، به شهادتِ عقل، بیخرد است. پس هشیار باش که مرزهایِ اخلاقیِ «کارِ خود» و «کارِ دیگران» را پاس داری و هرگز به بهانهٔ اصلاح، واردِ حریمِ شخصیِ دیگران نشوی. زیرا این، نه تنها فضیلت نیست، که عینِ بیخردی و جهلِ مرکب است. جهان، کوهی است که پژواکِ احترام به حریمِ دیگران را بازمیتاباند، نه پژواکِ مداخله و تحکّم را.
«تناقضِ گفتار و کردار، قاطعترین عاملِ بیاعتباریِ انسان است». همانگونه که کودکِ خردسال، از پدری که خودْ حلوا میخورد و به او میگوید «مخور» نمیپذیرد، مردم و سالکانِ راهِ حق نیز از کسانی که خودْ عامل به گفتارِ خود نیستند، هرگز پند نمیپذیرند. پس اگر میخواهی که سخنت در دلِ دیگران بنشیند و مانعِ بدیهایشان شود، نخست خودْ از آن بدیها دست بکش و به آنچه میگویی، عمل کن. این، نه یک توصیه، که یک قانونِ تکوینیِ الهی و روانشناختی است که جامی با تمثیلِ «پدر و کودک» آن را برای همیشه، در خاطرِ تو حک کرده است.
در مواجهه با «نادانِ بیباک» (کسی که نه از رویِ جهلِ ساده، که از رویِ گستاخی و بیپروایی خطا میکند)، نصیحتِ لفظی، هرچند هماهنگ با کردار باشد، کارساز نیست. تنها «قوتِ فعل» (نیرویِ عمل و برخوردِ قاطعِ عملی) است که میتواند او را بازدارد و به مسیرِ درست هدایت کند. این، نه یک توصیهٔ صرفاً اخلاقی، که یک قانونِ عینی و روانشناختیِ جهانشمول است که در تربیتِ افرادِ سرکش و مفسد، همواره صادق بوده و خواهد بود. پس هنگامی که با چنین افرادی روبرو شدی، از «فعل» به جای «قول» یاری بجوی و بدان که عملِ قاطع، گاه از هزاران سخنِ نرم، مؤثرتر است.
خداوند در سرشتِ تو، هم استعدادهایِ والا و هم گرایشهایِ پست را به ودیعه نهاده است. این، نه یک نقص، که یک امانتِ بزرگ است؛ زیرا تو با اختیارِ خود، میتوانی نیک را برگزینی و بد را رها کنی. تمامِ آنچه تاکنون به تو گفته شد (پاکسازیِ دل، اصلاحِ روش، هماهنگیِ گفتار و کردار، و تأثیرِ عمل بر قول) همه برایِ همین است: تا تو این امانتِ الهی را به بهترین وجه حفظ کنی و با جهاد با نفس، خویِ نیک را در خود غلبه دهی و خویِ زشت را از خود دور سازی. این، فلسفهٔ وجودیِ تو در این جهان است و این، رسالتِ جاودانهٔ انسانِ کامل.
«هلاک» یا «نجات». این دو، نه از آسمانِ جبر، که از زمینِ اختیارِ تو میرویند. اگر خویِ زشت را برگزینی (تکبّر، دروغ، حیله، عیبجویی و غرورِ گفتار)، هلاکتِ تو حتمی است. و اگر خویِ نیک را پیشه کنی (تواضع، صداقت، عفو، بخشش، پاکیِ دل و هماهنگیِ گفتار و کردار)، نجاتِ تو، از سویِ خداوند، به تو عطا خواهد شد. این، پایانِ زنجیرهٔ پندهایِ جامی است؛ از «قبولِ سخن» تا «پرورشِ خویِ نیک»، و از «خویِ نیک» تا «نجاتِ جاودانه». اکنون، انتخاب با خودِ توست؛ هر چه بکاری، همان را درو میکنی و هر چه بر کوهِ جهان فریاد کنی، همان را خواهی شنید.
اگر احساس کردی که رذیلتی (خشم، تکبّر، حسد، بخل یا دروغ) بر وجودت چیره شده است، تنها راهش این نیست که از آن فرار کنی یا فقط از آن بدانی؛ بلکه باید فضیلتِ متقابلِ آن را در درونِ خود پیدا کنی و به کار بگیری. خشم را با بردباری درمان کن، بخل را با بخشش، دروغ را با راستی، و تکبّر را با تواضع. این، همان «تخلّق به اخلاقِ الله» و «جهادِ اکبر» است که در احادیث از آن بسیار سخن رفته است. پس هرگاه خویِ بد بر تو غالب شد، بدان که خویِ نیکِ خودِ تو، بهترین دارویِ توست؛ آن را از اعماقِ سرشتت بیرون بکش و در برابرِ دشمنِ درونی به کار بگیر. این، رازِ پیروزی بر نفس و کلیدِ نجاتِ جاودانه است.
جامی در این بیت، دو سلاحِ عملیِ اصلیِ خودسازی را به دستِ تو میدهد: برای درمانِ «خشم» (که ریشه در خودخواهی و تندمزاجی دارد)، «حلم» را چون سنگی استوار بر آن بکوب و آن را یکسره نابود کن. و برای درمانِ «جهل» (که ریشه در غفلت و تاریکیِ دل دارد)، خود را به «آبِ علم» بسپار و تاریکیِ دل را با آن بشوی. این دو، پایههایِ تمامِ فضیلتهایِ دیگرند؛ زیرا انسانِ خردمند و بردبار، به راحتی از دامِ دیگرِ رذایل (حسادت، تکبّر، بخل و ...) نیز رهایی مییابد. پس دستِ کم، این دو قدمِ نخست را محکم بردار تا درِ نجات، به رویت گشوده شود.
جامی در این بیت، دو دارویِ حیاتیِ دیگر را به داروخانهٔ روحیِ تو اضافه میکند: «تفکر» برای درمانِ غفلت، و «شکر» برای درمانِ ناسپاسی. اگر میبینی که دلت از یادِ حق تهی شده و در غبارِ روزمرگی فرو رفته، با تفکّر در آفاق و انفس، آن زنگار را از چهرهٔ قلبت بزدای. و اگر میبینی که نعمتهایِ الهی را نادیده میگیری و زبانِ شکایت داری، با شکرگزاریِ خالصانه، آن داغِ سوزانِ کفران را از عمقِ وجودت ریشهکن کن. این دو، کلیدِ حیاتِ طیّبه و راهِ ورود به مقامِ «عبودیتِ حقیقی» هستند. پس اندیشه کن و شکرگزار باش تا دلَت روشن و درونت پاک گردد.
ای سالک! جامی در این بیت، تو را از بزرگترین آفتِ عملیِ سلوک برحذر میدارد: فرار از زیرِ بارِ مسئولیت با حیله و نیرنگ. تو که تاکنون با «حلم»، «علم»، «تفکر» و «شکر»، رذایلِ درون را درمان کردهای، اکنون که بارِ گرفتاری و مسئولیت بر دوشَت میافتد، نشان بده که آن درمانها، تو را به «صبر» و «استقامت» رسانده است. بارِ تکلیف را با صبوری بکش و به یاد داشته باش که حیله، نه تنها بار را از دوشَت برنمیدارد، بلکه باری دیگر از جنسِ «دروغ» و «نیرنگ» بر دوشَت میافزاید. راهِ رهایی، عبور از زیرِ بار است، نه گریز از کنارِ آن.
بارِ سنگینِ مسئولیت و گرفتاری که بر دوشَت نهاده شده است، نه با حیله و کلک، که با «تحمّل» برداشته میشود. هرگاه نفسِ مکار تو را به راهِ گریز و توجیه دعوت کرد، بدان که این، دامِ اوست و تو را از رشد بازمیدارد. بر زمینِ سختِ واقعیت، قامت استوار کن و بار را بر دوشِ صبر بگذار. این، همان «جهادِ اکبر» است و این، تنها راهی است که تو را از «هلاک» به «نجات» میرساند. حیله را به حیلهگر (نفس) واگذار و خود، مردانه، به راهِ تحمّل رو.
جامی در این بیت، حقیقتِ تلخِ حیلهگری را بر تو آشکار میسازد: هرکس که برایِ فرار از زیرِ بارِ مسئولیت، به نیرنگ و دروغ پناه برد، نه تنها از رنج نمیرهد، بلکه بارش دوچندان و کارش سختتر میشود. پس اگر میخواهی که بارت سبکتر شود، به جایِ حیله، تحمّلت را قوی کن و بار را با صبر به دوش بکش. این، تنها راهِ عبور از گردنههایِ سختِ زندگی است و این، همان حکمتی است که «جهانِ کوه» (بیتِ پیشین) با بازتابِ خود، آن را در گوشِ تو طنینانداز میکند: هر چه فریاد زنی، همان را میشنوی. اگر فریادِ صبر باشد، پژواکِ رهایی میشنوی و اگر فریادِ حیله باشد، پژواکِ سختی و فزونیِ بار.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.