گنجور

 
جامی
 

ای برافکنده ز رخ ستر حیا

هیچ ازین کار حیا نیست تو را

خیره چشمی چه کنی اختروار

همچو خورشید حیایی پیش آر

دل تو مزرعه تخم وفاست

نم آن مزرعه باران حیاست

نشود سبزه زبستان نو خیز

ناشده ابر بر آن باران ریز

خوی که بر رخ ز حیا دارد گل

زان بسی نشو و نما دارد گل

غنچه کز شرم به رخ بسته نقاب

زان نقاب است زر و گوهر یاب

لعل و زر باشد ازان حاصل او

منبسط گشته ز شادی دل او

لاله کز شرم به دل دارد داغ

سرخرو گشته از آنست به باغ

بنگر آن سوسن شرمنده که چون

از زبان نامده حرفیش برون

لاجرم در صف سوری و سمن

شد به آزادی مشهور چمن

خیره چشم است به بستان نرگس

که دهد جام به مستان نرگس

زان سبب دیده اش از نور تهی

مانده بی خاصیت نوردهی

خوی که از شرم نشیند به جبین

تازه رو باشد ازو شاهد دین

آنکه بر صخره صما شب تار

که بود در تگ چه در بن غار

از نفوذ بصر نور فشان

بیند از رهروی مور نشان

ناظر حال تو باشد شب و روز

تو هم از ناظریش دیده فروز

ناظر ناظری او می باش

حاضر حاضری او می باش

بو که شرمندگیت آید پیش

که بتابی ز گنه خاطر خویش

در مقامی که کنی قصد گناه

گر کند کودکی از دور نگاه

شرم داری ز گنه در گذری

پرده عصمت خود را ندری

شرم بادت که خداوند جهان

که بود واقف اسرار نهان

بر تو باشد نظرش بیگه و گاه

تو کنی در نظرش قصد گناه