گنجور

 
جامی
 

راهبی را در دل زد غم دین

شد درین دیر دو در گوشه نشین

در صحبت به رخ خلق ببست

فارغ از خلق به خلوت بنشست

دیو هر چند چپ و راست شتافت

هیچ بر رهزنی اش دست نیافت

روزی از خاک درش سر بر زد

سر انگشت ادب بر در زد

راهب از صومعه زد بانگ که کیست

بر در و در زدن او پی چیست

گفت من عیسی ام از چرخ برین

آمده تا شومت رهبر دین

گفت من دین وی آموخته ام

دیده از نور وی افروخته ام

گر همان دین نخست آورده ست

خالی از فایده کاری کرده ست

ور پی دین دگر کرده نزول

هرگز آن دین ز ویم نیست قبول

دیو چون دید که آن زرق و فسون

هیچ نگرفت در آن پاک درون

بانگ برداشت که من ابلیسم

لیک تو ایمنی از تلبیسم

از خطا هر چه بپرسی و صواب

گویمت بر نهج صدق جواب

گفت از مکر تو آگاهم من

گفتگوی تو نمی خواهم من

دیو چون گشت خجالت زده باز

داد راهب زپی او آواز

کای شده کجرویت عادت و خوی

پرسمت یک دو سخن راست بگوی

که درین دایره دیر شکست

کی بر این طایفه ات باشد دست

گفت آن روز که از ظلمت خشم

پرده شان بسته شود بر دل و چشم

دانش و بینششان کم گردد

پشت دینداریشان خم گردد

همچو گویی به کف نوزادان

یک به یک از زد و بردش شادان

پیش چوگان من افتند زبون

حالشان هر نفسی دیگرگون

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.