گنجور

بخش ۵۳ - حکایت خروس و مؤذن

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال
 

با خروس آن تاجدار سرفراز

آن مؤذن گفت در وقت نماز

هیچ دانا وقت نشناسد چو تو

وز فوات وقت نهراسد چو تو

با چنین دانایی ای دستانسرای

کنگر عرشت همی بایست جای

ماکیانی چند را کرده گله

چند گردی در ته هر مزبله

گفت بود اول مرا پایه بلند

شهوت نفسم بدین پستی فکند

گر ز نفس و شهوتش بگذشتمی

در ته هر مزبله کی گشتمی

در ریاض قدس محرم بودمی

با خروس عرش همدم بودمی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام