گنجور

 
جامی
 

خواجه ای کش خیل شاهان بنده اند

حلقه حکمش به گوش افکنده اند

مقبلان را قبله جان روی اوست

کعبه امید خاک کوی اوست

کویش آمد کعبه هر محرمی

کعبه را نبود گزیر از زمزمی

زمزم آن چشم های پر نم است

آب روی عارفان زان زمزم است

نعره زمزم فشانان از غمش

ناله گردونچه های زمزمش

کعبه بی وی از بتان پر سنگ بود

بر خداجویان حریمش تنگ بود

سعی او از بیخ و بن برکندشان

در بیابان عدم افکندشان

شارع دین پاک گشت از سنگلاخ

بر خدا جویان شد آن میدان فراخ

شد قدمگاه خلیل او را به کام

عالی از یمن قدومش آن مقام

بر حجر نام یمین الله نهاد

بر یمین الله به حرمت بوسه داد

دست کم داده ست در روی زمین

هیچ کس را دستبوسی اینچنین

مروه را رو در صفا بود از ازل

سعی او مشکور در سهل و جبل

نسخه کونین را دیباچه اوست

جمله عالم مفلسند و خواجه اوست

طعمه از خوان عطایش می خوریم

زله از نزل نوالش می بریم

خلقی از کم طاعتی در خشکسال

از کفش دارند امید نوال

هر که چیند ریزه زین خوان کرم

از گزند قحطسال او را چه غم