گنجور

 
 
 
ابوسعید ابوالخیر

روزی که چراغ عمر خاموش شود

در بستر مرگ عقل مدهوش شود

با بی دردان مکن خدایا حشرم

ترسم که محبتم فراموش شود

ابن یمین

از دست تو گر زهر خورم نوش شود

افیون ز کفت مایه ده هوش شود

شاه فلکم غاشیه بر دوش کشد

گر با تو مرا دست درآغوش شود

عرفی

شوخی که ز خنده چشمهٔ نوش شود

خورشید به سایه اش هم آغوش شود

خندید و کرشمه کرد و از خود رفتم

آری دو شیرابه زود بیهوش شود

فصیحی هروی

آن شب که می از لبت شکرنوش شود

کاش آن شب را صبح فراموش شود

نی‌نی گرهی ز زلف پرخم بگشای

تا صبح به صد هوس سیه‌پوش شود

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه