گنجور

 
جهان ملک خاتون

صبا تو حال دل خسته با نگار بگو

حدیث روز غم ما به غمگسار بگو

اگر ملول نگردد ز من بپرس نهان

و گر بپرسدت از من به آشکار بگو

که بی وصال تو جانم به لب رسید ز غم

بیا به غور دلم رس تو زینهار بگو

بگو که ای بت سیمین عذار سنگین دل

مرا به درگه تو از چه نیست بار بگو

چو روزگار برآشفته ام چرا با ما

به جان رسید دل از جور روزگار بگو