گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ای زادهٔ اوّلینِ قدرت

قدر تو ورای فهم و فکرت

آدم ز تو یافت سربلندی

نوح از تو، طراز ارجمندی

معمار حرمسرا، خلیلت

جان و دل قدسیان سبیلت

در طور، کلیم یک شبانت

کونین، نواله خوار خوانت

عیسی به بشارت تو دم زد

زان دم، به عطای جان رقم زد

خاتم تویی وتویی سلیمان

جبریل تو راست، هدهد از جان

کی در خور توست، عرش بلقیس

اول قدمت به عرش تقدیس

فرمانده ی وحش و طیر بودن

رخسار ددان به خاک سودن

سهل است، ولی به عرشِ رفعت

نتوان چو تو یافت، اوج عزت

ای صدرنشین بزم لولاک

در خاک مذلت تو افلاک

خرگه زده ای به بی نشانی

بیرون ز مکان لامکانی

گرم است ز بس به حق شتابت

ماندند ملایک از رکابت

نُه خنگ سپهر لاجوردی

از شوق تو گرم رهنوردی

در دایرهٔ سپهر مینا

باشد مَهِ نو، رکاب آسا

تا آنکه ز لطف فیض گستر

پای تو مگر درآورد سر

گرنه ز رخ تو نور می تافت

کی مشعل مهر، نور می یافت؟

طوبی بود از قد تو سایه

سدره، ز درت، نخست پایه

عزّت ز تو، زمرهٔ ملک را

رفعت ز تو، منبرفلک را

ای شمع طراز هفت قندیل

پروانگی تو کرده جبریل

پاس تو دریده کوس ناهید

چتر تو فراز فرق خورشید

نقش قدم تو، تاج عرش است

بر خاک رهِ تو، عرش فرش است

مسجود تویی و قبله آدم

در پیش تو، پشت راستان خم

مملوک صفت، سپهر اخضر

بسته ست حمایل از دو پیکر

تا بو که شود دخیل خیلت

بیند یک ره، به خویش میلت

شد قصر نبوّتت چو بنیاد

کسر، از تو به قصر کسری افتاد

چون بود به زیر سایه ات مهر

ننمود به خلق، سایه ات چهر

سرگشتگی فلک خوش از تو

نعل مه نو در آتش از تو

در دست تو سنگ، سبحه خوانی

با لعل تو نخل، نکته دانی

ای یثربیِ حجاز مطلع

وز حلّهٔ کبریات، برقع

زیبندهٔ قرب قاب قوسین

خاک رهت آبروی کونین

املاک، رهین بحر جودت

افلاک، طفیلی وجودت

کی نعت تو حدّ خاکیان است؟

زیب دم پاک قدسیان است

ما جسم دنی، تو جان پاکی

ما در سمک و تو بر سماکی

حرفی نتوان زدن سزایت

ای جان مقدسان فدایت