گنجور

 
حزین لاهیجی
 

شبی سر برآوردم از جیب خویش

چو آهی که خیزد ز دلهای ریش

نگارندهٔ قصّهٔ باستان

رقم کرده بر دفتر راستان

که از پور سینا شنیدم که گفت

در ایّام خود، آشکار و نهفت

نگردیده ام مُلزم از هیچ کس

مگر از یکی گبرِ کنّاس و بس

که پویان به راهی شدم بامداد

گذر بر یکی از مزابل فتاد

به شغل خود، آن گبر مشغول بود

تفاخر کنان، نغمه ای می سرود

مفاد سخنش اینکه ای نفس از آن

به عزّت تو را داشتم در جهان

که شایان حرمت تو را یافتم

به بَر حلّهٔ عزتّت بافتم

شگفت آمد از وی، مرا این کلام

بدو گفتم ای یاوه گفتار خام

ندانسته ای چون ز گوهر خزف

سزد گر بلافی به عزّ و شرف

نگه کرد بر روی من خیرخیر

بگفتا که ابله تویی، نه فقیر

تقاضای روزی ز شغلِ خسیس

بسی بهتر از امتنان رئیس

ندانسته ای عزّت خود ز ذلّ

سفیهانه بر ما چه خندی چو گُل

فرو ماندم از راندنِ پاسخش

بدزدید شرمم، نگاه از رخش

چنان مهر بر لب مرا زد سکوت

که دل گفت: یا لیتَ انّی اَمُوت

طمع جلوه گر شد مرا در نظر

ز هر زشت رو پیکری، زشت تر

بدو گفتم ای راندهٔ بخردان

پدر کیستت؟ بازگو، در جهان

بگفتا که شک در قضا و قدر

نظر بستن از خالق نفع و ضر

بگفتم که از پیشهٔ خود بگو

چه بافی درین کارگاه دو رو؟

چه صنعتگری داری از جزء و کل؟

بگفتا: زبونی و خواری و ذُل

بدو گفتم از حاصل خود خبر

بگو شمّه ای باز، ای خیره سر

مآلت کدام است و غایت کدام؟

بگفتا که حرمان بود والسّلام