گنجور

 
حزین لاهیجی
 

شنیدم که عیسی علیه السلام

خری داشتی کاهل و سست گام

به روزی نکردی دو فرسنگ طی

خر از مردمی کی شود تند پی؟

قضا را نبودش شبی میل آب

دل عیسوی از غم وی به تاب

ابا شغل طاعات و طول نماز

دوام نیاز و مناجات و راز

در آن شب نیارست آسوده بود

شنیدم دوصد نوبت آبش نمود

حواری تعجّب کنان از شگفت

فضولانه پرسید و پاسخ گرفت

که گر تشنه باشد خر بی زبان

چه سازد؟ که را آورد ترجمان؟

مروّت نباشد که روز دراز

کشد بار و ماند به شب تشنه باز

شود آتش جوری انگیخته

به خاک، آبرو گرددم ریخته

نباید شدن غافل از کار او

حوالت به ما رفته، تیمار او

حزین، از روش های نیک اختران

جوانمردی آموز و دل نِه بر آن

ز جام مروّت، شرابی بزن

دل خفته را مشت آبی بزن