گنجور

 
حزین لاهیجی
 

پس از نعت رسول حق، سپاسی

که سنجد کلک فکر حق شناسی

نباشد جز ثنای شاه مردان

که حق، جان نبی خواندش به قرآن

طراز مسند هارونی او

به عالم کرده فاش افزونی او

قبول بندگی او را مسلّم

کم از یک ضربتش طاعات عالم

شد از جهدش شعار کفر باطل

به بازویش رسول الله قوی دل

وجودش مظهر سرِّ الهی

به تخمیرش ید قدرت مباهی

سرافرازان، گدایان دَرِ او

شهنشاهان، غلام قنبر او

سر و سرکردهٔ مردان عالم

وجودش علت ایجاد آدم

عجب نبود به عقل دانش اندیش

اگر نازد صدف بر گوهر خویش

ز حق ممدوح مدح لافتی اوست

وزو مخصوص نص هل اتی اوست

نیامد بر دو عالم، سر فرودش

از آن خالص به حق بودی سجودش

قضا را کرده حکمش دست کوتاه

به جیب آستین او یدالله

جبین آراست خاک آستانش

چمن پیرا نسیم گلستانش

به دنبالش سپاه نصرت، انبوه

ز تیغش پشت اسلام است بر کوه

کشد چون از نیام آن تیغ خون ریز

زبان درکام دزدد شعلهٔ تیز

بود از معجز آن تیغ سیراب

که در یک قبضه دارد آتش و آب

ز خون فتنه چوپان بادهٔ او

سر گردن کشان افتادهٔ او

زبان شعله، سرگرم درودش

خم ابروی خوبان در سجودش

شرارش، برق خرمن سوز طغیان

ز آبش تازه رو، گلزار ایمان

قدر با حملهٔ مرد آزمایش

ظفر در بازوی خیبرگشایش

شها، مدحت کجا یارای عقل است؟

که مجنونت دل لیلای عقل است

من عاجز چه سان کوبم ثنایت؟

ثنا گوید خدا و مصطفایت

لبم خامش، زبانم بی زبانی

کدامم دل، کدامم نکته دانی؟

زهی خجلت که کلک بی سرانجام

زند در طور قدس مدحتت گام

کجا یارای فکر کوته اندیش

نهد در وادی نعتت قدم پیش؟

حزین، در راه عشق پیچ در پیچ

تو را پاس ادب باید، دگر هیچ

خدایا فکرتی ده آسمان سیر

زبانی ترجمان منطق الطّیر

که راه نعت پاکان تو پویم

ثناسنجی کنم، سنجیده گویم