گنجور

 
حزین لاهیجی
 

با چشم سیر، نعمت دنیا چه حاجت است؟

تا آبرو به جاست، به دریا چه حاجت است؟

عمری ست کز تپانچه، رخی سرخ می کنیم

ما را به سرخ رویی صهبا چه حاجت است؟

ژولیده موی، بر سر ما تاج خسروی ست

شوریده را به افسر دارا چه حاجت است؟

زهر اجل، به کام من آب حیات ریخت

دنیاگزیده را به مسیحا چه حاجت است؟