گنجور

 
حزین لاهیجی

بسته پای چو من بی پر و بالی که مپرس

زیر لب دارم ازین عقده، سؤالی که مپرس

جلوهٔ شمع تجلّی، شب هجران تو داشت

با خیال تو، مرا بود وصالی که مپرس

رخت از آن کوی پی عزم سفر می بستم

دل به دامان من آویخت، به حالی که مپرس