گنجور

 
حزین لاهیجی
 

چو چشم آینه حیرانم از جمال کسی

پری به شیشهٔ دل دارم از خیال کسی

درین چمن به گل و لاله نازها دارم

که خون من چو حنا، گشته پایمال کسی

نمی شود نکند جلوه، حسن بی پروا

چه شد که آینه آب است از انفعال کسی

جهانیان پی رسوایی همند تمام

خدا کند که نپرسد کسی ز حال کسی

به ساغر دل آتش مزاج می ریزد

شراب شعلهٔ حل کرده، رنگ آل کسی

فلک ز حلقه به گوشان امر ما گردد

به یک کرشمهٔ ابروی چون هلال کسی

چه جلوه است که چون سایه کاینات حزین

فتاده در قدم نازنین نهال کسی؟