گنجور

 
حزین لاهیجی

به جلوه های رسا سرفراز می آیی

مگر ز غارت عمر دراز می آیی

ز خون مهر و وفا تیغ ناز غمّاز است

که از کمینگه خیل نیاز می آیی

به عجز شمع تجلی به خاک می غلتد

تو چون به این رخ طاقت گداز می آیی

گهر به خلوت خاص صدف نمی آید

چنین که در دل اهل نیاز می آیی

چو بوی گل همه ساز رهم، قدم بردار

اگر به پرسشم ای چاره ساز می آیی

شراب شوق ز خود برده صد بیابانم

تو تا به خلوتم ای مست ناز می آیی

کمند گردن عمر گذشته جلوهٔ توست

به شیوه های خوش ای دلنواز می آیی

گهی به صورت معنی گهی به پرده لفظ

نهان به گوش دل اهل راز می آیی

حزین از آن بت هر جایی آرزو داری

چنین که می روی از خویش و باز می آیی