گنجور

 
حزین لاهیجی
 

نشد فغان به اثر تا ره جنون نزدم

سخن به نشئه نشد تا نفس به خون نزدم

گرفته است سبوی مرا به سنگ چرا؟

گلی به شیشهٔ این چرخ آبگون نزدم

به نزد شعبده بازان پیاده فرزین است

منم که نقش دغل با سپهر دون نزدم

سبک سران پی کلکم روند و افسوس است

که نعل رخش سخن را چرا نگون نزدم؟

چو سلک نظم جگر پاره ها گسسته حزین

گره به رشته این اشک لاله گون نزدم